«گاهی می شود. . .»
می شود فریاد زد اما بی صدا
می شود پرواز کرد تا حوالی خدا
می شود دید ولی باور نکرد
می شود خاطره را رسوا کرد
می شودکاشت به دل نهال یک رویا را
می شود داشت به سر سودای هر فردا را
می شود زمزمه گل را شنید
می شود درد دل شکوفه را باور کرد
می شود خیس شد از شبنم عشق
می شود لختی نشست ، در بر خوشبختی
می شود جرعه ای از نهر محبت نوشید
می شود غم را دید در فرودست امید
می شود جاری بود در دل یکرنگی
می شود همچون کوه به سر باد حوادث کوبید
می شود همچون سرو قد کشید تا فردا
می شود فاصله را تبعید کرد
می شود دل را برد به سر چشمه عقل
می شود عاطفه را سر نبرید
می شود فکر را راهی کرد با قطار دانش
می شود بود ولی ناپیدا
می توان رفت به اعماق دلیل
می توان فلسفه را پیدا کرد ، آخر کوچه فکر
می توان هندسه را رنگی دید
می توان نسبیت را نسبی کرد ، با سرعت عشق
می توان همجوشی را ، در راکتور همخواهی ، پیدا کرد
می توان قانون ترمودینامیک را ، در دعوای دو دل تجربه کرد
می توان شاهد بود بر رویش یک آرزو
می توان کوانتوم را با کمیت پیوسته دل اندازه کرد
می توان شکفتن حس را چشید
می توان بازی کرد با خیال فردا
می توان سرزده رفت در خلوت رویایی شب
می توان نجوا کرد در گوش شاپرک های نجیب
می توان آزاد بود در کنج قفس
می توان تنها بود در گستره جمعیت
می توان غمکده را آتش زد
می توان رهگذری را سبدی سپیده داد
می توان دید خدا را پای آن کاج بلند
می توان تا ابدیت پر زد
می توان پاکی را ، دید در هاون نور
می توان رفت ولی باقی ماند
می توان خاطره را همچون گل به دل دفتر فردا پاشید